| "در ایامی که صاف و ساده بودم" |
به فکر درس و مشق افتاده بودم |
| همیشه جــــزوه ای انــدر بَرَم بود | سرم لای کتــــــــاب و دفترم بود |
| همـــــــه درها به رویم بسته بودم | ز خرخــــوانی شدیداً خسته بودم |
| ز خواب و از خوراک افتاده بودم |
بـــــه بَربَچ پاســــخ رد داده بودم |
| خـــــریٌت کرده بودم بیش در بیش | پراندم از خــودم بیگانه و خویش |
| بــه عشقم اس ام اس دیگر نــدادم | جگــرخون می شوم افتد چو یادم |
| نمــــودم دَس بسر،عشق نهــــــانم | دلیـــــــــــــل این حماقـت را ندانم |
| موبایلـــــــــــم را همیشه آف کردم |
حسابی خر شدم من گــــاف کردم |
| زدم بر کـــــــــامپیوتر چهار تکبیر | نمـــــــودم قهر با آهنگ و تصویر |
| نکــــــردم رایت آهنگ جـــــدیدی | شکستم رایتر و دستـگاه وسی دی |
| ز خود ضبط خَفـَن را دور کــــردم | به شدت خویش را سانسور کــردم |
| نه در فکــــــــــــــر کانال ماهواره | نمودم جمــــع دیشش را دوبـــــاره |
| ز فکــــــــــرم دور شد لیلا و اندی | فراموشــــــــــم بشد آهنگ سندی |
| برفت از یاد آهنگ متــــــــــــالیک | ندیدم فیلــــــــم های خوب و آنتیک |
| ز اینترنــت شدیداً دور گشتـــــــــم | چو خود می خواستم مجبور گشتم |
| ز وبگـــــــردی نمودم ترک عادت | ز بیخوابی بکـــــردم خویش راحت |
| ز چت کردن نمودم توبه ای سخت | خیالــــــم شد کمی آسوده و تخت |
| بکردم آی دی او را فـــــــــراموش | نمــــودم لامپ خود را باز خاموش |
| نکـــــردم هیچ ایمیلی دگـــــــر باز | خریٌت را نکـــــــردم باز آغــــــــاز |
| کشـــــــــاکش بود در اعماق جانـم | کسی آگـــــــه نمی شد از نهانـــم |
| خـــــلاصه خویش را محدود کردم | ره ابلیس را مســـــــدود کــــــــردم |
| سر ساعت به پـــــای کــــــار بودم |
ز صبح تــــــــا نیمه شب بیدار بودم |
| نمـــــــــــودم در شگفت افراد خانه | ندادم دست خویشــــانم بهـــــــــانه |
| دگـــــــر بهر غذا کی داد کـــــــردم | برای شــــام کی فریـــــــــاد کــردم |
| شدم راضی به خــــــــــامه با مربا | نبودم دیگــــــر اندر فکـــــــــر پیتزا |
| هرآنچه مــــــادرم می پخت خوردم | دگـــــــر من آبـــــــــرویش را نبردم |
| همــــــــــــه گفتند بَه بَه چه جوانی | خـــــــــدا قسمت کنــــــد در زندگانی |
| خوشـــــــــا بر حال شخص مادر او |
زده این بچٌه تـــــاجی بر ســـــــــر او |
| چگــــــــونه یکشبه این گونه گشته | چـــــــــه بـــوده اینچنین وارونه گشته |
| همه اندر شگـفت از کـــــــــار ایٌـام |
چگــــــونه گشته اسب سرکشی رام |
| خلاصه کار مـــــا درس و دعا بود | به تست و نکته فکــــــــــرم مبتلا بود |
| نمــــــــودم دوره هر درسی فراوان | خـــــــــریدم جزوه از آینده ســــــازان |
| شدم درتست، حــاذق چون قلم چی | شدم دکتر پس از آن نسخــــه پیچی |
| چو تــــــابستان شد و هنگام کنــکور | هــزاران بـــــــــــــار رفتم تا لب گور |
| ولی ما امتحــــــــــان را خوب دادیم | به خود مــــــــــا وعدۀ مطلــوب دادیم |
| پذیرفتــــــــــه شدم در رشته ای ناب | نمی دیــــــدم چنین چیزی بجز خـواب |
| درآمـــد اسم من در روزنـــــــــــامه | زدند عکس مــــــــــــــرا در هفته نامه |
| درآوردم ســـــــــــری در بین سرها | به رویــــم بـــــــــاز شد آن بسته درها |
| بگفتــــــــــــــا دختر همسایه تبریک | به من تقـــــدیم شد یک هدیــــۀ شیک |
| پـــــــدر برمن بگفتــــــــــــــا آفرینا | نمـــــــودی رو سفیـــــــــــــــدم نازنینا |
| دگـــــــــر مادر نگو با شور و شادی | بگفتــــــــا پاسخم را خــــــــــوب دادی |
| به پــــــا بنمود جشن بـــــا شکوهی | ز دوش خویشتن برداشت کــــــــــوهی |
| شـــــــدم وارد به دانشگـــــاه تهران | نمودم سعی و کوشش ها فـــــــــراوان |
| گــــــــرفتم مدرکـــی با نمـــرۀ خوب | خریدم بهر آن یک قــــــــــاب مرغوب |
| نمودم قاب یعنی مــــــــــــــا فلانیم | مهندس گشته ایــــم و شادمــــــــانیم |
| به کـــــــــــار خویشتن مغرور بودم | ز ژرفـــــای حقــــــــــــــایق دور بودم |
| چو بگذشت زین قضایا چند مـــاهی | ز دانشگــــــاه بگرفتم گـــــــــــــــواهی |
| شدم مشمول و دیدم چاره ای نیست | در این دنیاچومن بیچـــــــاره ای نیست |
| شدم سربـــــــاز و گشتم من نظامی | شدم مــــــــــامور بخش انتظـــــــــامی |
| شدم افسر ولی تـــــــاجی نه برسر | شدم عـــــــــــــاشق ولی یاری نه دربر |
| بمـــــــا بگذشت بیهوده دوسالــــــی |
پز عـــــــالی ولی با جیب خـــــــــــالی |
| گرفتـــم کارت در پایــــــــان خــدمت | شدم راحـــت از آن زنـــــــــــدان نکبت |
| سپس در جستجــــــوی کـــــار بودم | چو خیـــــل دوستـــــان بیکـــــــار بودم |
| بهر جـــــــــایی که شد، گشتم روانه |
بــــــه شرکت یا محــــل کــــــــــارخانه |
| هـــــــــــزاران وعده و پیمان شنیدم | ولـــــــــی از آن همـــــــه خیری ندیدم |
| نه مـــــن وابسته بودم بر نهــــــادی | نه شرکت کـــــــــرده بودم در جهـــادی |
| نه آقــــــــــــا زاده ای بی ریش بودم | نه فـــــــــــــــردی عـاقبت اندیش بودم |
| خلاصه هرچـــه من سگدو زدم بیش | نبردم کــــــــــــــاری آخـر بـــاز از پیش |
| در این اوضـــــــاع و احوال پریشان | بدیدم من یکـــی از قــــــوم و خویشان |
| که بــود او آشنا با کـــــــــــــار بازار | شگـــــرد اصلیش قاچــــاق سیگــــــار |
| به من گفتـــــا چرا بیکـــــــار هستی | چـــــرا چون دیگران سربـــــار هستی |
| بیا اینجـــــــــــــا به نزد دوستان باش | نخواهــــــم کـــــــرد اسرار تورا فاش |
| بـــداد آن خویش گوشی را به دستم | ز تحصیـــــــلات طرفی مـــــــن نبستم |
| بدیدم مــــــایه در بــــــــــــازار باشد | فقط ابلــــــــه به فکــــــــــــر کار باشد |
| پشیمــــــان گشته ام از کردۀ خویش |
نبرده علــــــم کــــــــار بـــنده را پیش |
| ز کـــــــار خویشتن من شرمســـارم |
نمــــودم شعـــــــــــر ایـــرج را شعارم |
| بگویم بـــــــــــــــا رها با مدٌ و تشدید | "کـه گــُــه خوردم غلط کردم ببخشید |
میدونی ولنتاین یعنی چی ؟ یعنی اینكه یادمون باشه یه عاشق واقعی باید فقط به یه نفر دل ببنده و تا آخر عمر هم عاشقانه عاشقش باشه . . .
مهم نیست! ولنتاین یا سپندار مذگان هر دو بهانه اند برای اینکه به تو بگویم ...
بی بهانه دوستت دارم...
ولنتاین مبارک![]()
دوستون داریم!!!
![]()
اسامی دخملونه:
اسم جک و جونور باشه اعم از پرنده: مثل پرستو، درنا و ... حشره: مثل پروانه، چهارپا: مثل غزال
ساعات مختلف روز باشه: مثل پگاه، سپیده، سحر
خوردنی باشه: مثل عسل و ...
اسم علف باشه: مثل ریحانه، پونه و ...
اسم مكان باشه: مثل صحرا، دریا، خاور، ایران و ...
خیس باشه: مثل شبنم، دریا، ساحل، باران و ...
كلا هر اسمی تو این مایه ها باشه اسم دختمله و در غیر این صورت اسم پسله!!!!!!!!!
ساناز ![]()
یک هفته بعد از شروع ترم
قبل از میان ترم
بعد از امتحان میان ترم
اطلاع از برنامه پایان ترم
٧روز قبل از پایان ترم
6 روز قبل از پایان ترم
5 روز قبل از پایان ترم
4 روز قبل از پایان ترم
1 روز قبل از پایان ترم
1 ساعت قبل از امتحان 
هنگام خروج از سالن امتحان

"چگونه می توان یک زرافه را داخل یخچال قرار داد ؟"
حتما میگین جا نمیشه !ولی...ممکنه بشه کلشو کرد تو یخچال...
"پاسخ درست این است : در یخچال را باز کنید و زرافه را داخل آن قرار دهید و سپس در یخچال را ببندید!
این سوال به ما یاد میدهد که برای کارهای ساده نباید دنبال راه حل های چیپیده! بگردیم."
"چگونه میتوان یک فیل را داخل یخچال قرار داد؟"
جوابتون اینه به من چه اصلا. بچه گیر آوردی؟
"در یخچال را باز کنید و فیل را در آن قرار دهید و سپس در یخچال را ببندید…نه این پاسخ اشتباه است!
پاسخ درست این است:در یخچال را باز کنید زرافه را بیرون آورید و فیل را در یخچال بگذارید و سپس در یخچال را ببندید.
این سوال به ما یاد میدهد که برای حل مسائل به فعالیت های قبلی نیز باید فکر کرد."
"شیر(سلطان جنگل) تمامی حیوانات را به یک گرد همایی فرا میخواند.همه ی حیوانات در گرد همایی شرکت می کنند به جز یکی. حیوانی که غایب است کدام است؟"
حتما میگین بیشین بینیم بابا تو هم ما که رفتیم...
"پاسخ این است:فیل.چون داخل یخچال بوده و نمیتوانسته در گرد همایی شرکت کند.
این سوال به ما یاد میدهد که در حل مسائل نباید فرضیات قبلی را فراموش کنیم."
خیلی خوب اگه به سه سوال قبلی درست جواب ندادید هنوز یه فرصت دارید!
"شما باید از یک رودخانه عبور کنید.این روخانه محل زندگی تمساح هاست.چگونه از آن عبور میکنید؟"
حتما میگین:با شنا.چون تمام تمساح ها در گردهمایی حیوانات هستند و خطری ما را تهدید نمیکند.این درسته!!
این سوال بهتون میگه که نباید از شکست بترسین و نباید اشتباهات گذشته رو تکرار کنید.
قربونتون ندا
مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.
حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.
بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.
اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.
روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.
ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهیه می گردد که آنجا نیست.
هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.
فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.
روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.
جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند.
برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند.
خب دیگه برم ...
دعا می کنم کچل بشین اگه نظر ندین
بای
وای مردیم بابا از بس درس و مشق میریزن رو سرمون
وقت میکنیم امتاحانات میایم میدونین دیگه واسه چی؟چون اصولا امتحانات نه تنها فصل خوش گذرونیه بلکه از دست قیافه ی گرفته ی مدیر و معاون که هی میاد با اون لهجه ی تهرونی-ترکیش میگه "برو تو کلاس بینم "و به به-چه چه معلم ها به بچه خرخونا(یعنی من و دوستام!!!) راحت میشیم
درسم که بابا بیخیال نمیخونیم میریم بیست میگیریم و میخونیم شاهکار کنیم میشیم ۱۸ هر چند تو مدرسه ی ما ۱۸ واقعا همون بیسته ولی چون ما اصولا به نمره اهمیت میدیم نه اطلاعات باید بیست بشیم
واسه همین میگن ایرانیا باهوشن دیگه!!!!
خوب اومدم یه چی بپرونم و برم همینجوری واسه خوشگذرونی
فعلا"
ندا ![]()
امتحان عشق
در جلسه ي امتحان عشق
من مانده ام ويك برگ سفيد!
يك دنيا حرف ناگفتني
و يك بغل تنهايي و دلتنگي...
درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود!
در اين سكوت بغض آلود
قطره ي كوچكي هوس سرسره بازي مي كند!
و برگه سفيدم
عاشقانه قطره را به آغوش مي كشد!
عشق تو نوشتني نيست...
در برگه ام كنار آن قطره
يك قلب كوچك مي كشم!
وقت تمام است.
برگه ها بالا...
مرسی ِممنون
ساناز ![]()
۱) آرنولد بنت:
داستان نویس انگلیسی(۱۸۶۷،۱۹۳۱) وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت!
۲) آگاتوکلس:
(خودکامه سراکیوز ۳۶۱، ۲۸۹ ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.
۳) آلن پینکرتون:
(موسس آژانس کارآگاهی آمریکا ۱۸۱۹، ۱۸۸۴) هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت.
۴) آیزادورا دانکن:
(رقاص آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۲۷) هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد.
۵) اسکندر کبیر:
(پادشاه مقدونی ۳۵۶ ،۳۲۳ ق.م) به دنبال دو روز میگساری و عیاشی در اثر تب درگذشت.
۶) الکساندر:
(پادشاه یونان ۸۹۳،۱ ۱۹۲۰) یک میمون خانگی گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.
۷) تامس آت وی:
(نمایشنامه نویس انگلیسی ۱۶۵۲، ۱۶۸۵) مرد فقیری بود. به دنبال روزها گرسنگی سرانجام یک گیته به دست آورد و با آن یک دست پیچ گوشت خرید و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گیرش شد و خفه اش کرد!
۸) تامس می:
(مورخ انگلیسی ۵۹۵،۱ ۱۶۵۰) بر اثر بلعیدن غذای زیادی، خفه شد.
۹) جان وینسون:
(ماجرا جوی بریتانیا ۱۵۵۷، ۱۶۲۹) وی در ۷۲ سالگی از اسب به زمین افتاد و میخی وارونه بر زمین افتاده بود، در سرش فرو رفت.
۱۰) جروم ناپلئون بناپارت:
(آخرین بناپارت آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۴۵) در سنترال پارک نیویورک، پایش به زنجیر سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم های حاصله در گذشت.
۱۱) جورج دوک کلارنس:
(انگلیسی ۱۴۴۹،۱۴۷۸) به دستور برادرش ریچارد سوم در خمره شراب خفه شد.
۱۲) جیمز داگلاس ارل مورتون:
(۱۵۲۵،۱۵۸۱) بوسیله دستگاهی شبیه گیوتین که خودش آن را به اسکاتلندیان معرفی کرده بود، سر بریده شد.
۱۳) رودولفونی یرو:
(ژنرال مکزیکی ۱۸۸۰، ۱۹۱۷) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگینی طلاهایی که به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.
۱۴) زئوکسیس:
(نقاش یونان قرن پنجم ق.م) به تصویری که از یک ساحره پیر کشیده بود آنقدر خندید که یکی از رگ هایش پاره شد و مرد!
۱۵) ژراردونرال:
(نویسنده فرانسوی ۱۸۰۸ ،۱۸۵۵) با بند پیشبند، خودرا از تیر چراغ برق خیابان حلق آویز کرد.
۱۶) فرانسیس بیکن:
(۱۵۶۱،۱۶۲۶) براثر گرفتاری در یک سرمای ناگهانی گرفتار شد و درگذشت.
۱۷) فالک فیتز وارن چهارم:
(بارون انگلیسی ۱۲۳۰، ۱۲۶۴) در بازگشت از یک جنگل، اسبش در باتلاق افتاد و فالک که زره پوشیده بود، در درون زره اش خفه شد.
۱۸) کلادیوس اول:
(امپراتور روم ۵۴ ب م. ۱۰ ق.م) با یک پر آغشته به سم خفه شد.
۱۹) کنت اریک مگنوس آندرئاس هرس ستنبورگ۱۸۶۰، ۱۸۹۵)
این انگلیسی در اثر خشم ناشی از مستی، با سیخ بخاری به دوستش حمله کرد، اما خودش توی بخاری افتاد و سوخت.
۲۰) گریگوری یفیموویچ راسپوتین:
(۱۸۷۱،۱۹۱۶) وزنه ای به بدنش بستند و در رود نوا غرقش کردند.
۲۱) لایونل جانسن:
(شاعر انگلیسی ۱۸۶۷ ،۱۹۰۲) از روی چهارپایه پشت بار به زمین افتاد و در اثر زخمهای حاصله در گذشت.
۲۲) لنگی کالیر:
(کلکسیونر آمریکایی ۱۸۸۶،۱۹۴۷) در خانه خود و در تله ای مهلک درگذشت. تله را برای دستگیری دزدان کار گذاشته بود.
۲۳) مارکوس لیسینیوس کراسوس:
(سیاستمدار رومی ۱۱۵، ۵۳ ق.م) این رهبر بدنام و صراف رمی به دست سربازان پارتی با ریختن طلای مذاب در حلقش درگذشت.
۲۴) هنری اول:
(پادشاه انگلیسی ۱۰۶۸،۱۱۳۵) در اثر افراط در خوردن مارماهی دچار ناراحتی روده شد و مرد.
۲۵) یوسف اشماعیلو:
(کشتی گیر ترک) بر اثر سنگینی طلاهایی که به کمرش بسته بود در دریا غرق شد. چون نتوانست به راحتی شنا کند.
نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
اانگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کس
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند
پس با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر را هم نا گفته میگذارم ....
تا روزگار بو نبرد ....
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !
قیصر امین پور
سلام
شاید فکر کنید وبلاگمون رفته رو دور شعر و شاعری ولی باید بگم متن های طنز و علمی هم در آینده ای نه چندان دور قراره بذاریم!
فعلا بای ساناز
گفتي برو .. گفتم به چشم
اين بود كلامه آخرين
گفتي خداحافظه تو
گفتم همين ؟ .. گفتي همين !
گريه نكردم پيش تو
با اينكه پر پر ميزدم
با سوز دل از پيش تو
رفتم و باز نيومدم
بازي عشق تو رو جانانه باختم
مثله بازنده ي خوب مردانه باختم
همه ي ثروت من تحفه ي درويش
نفسم بود كه به تو شاهانه باختم
قلعه ي دل .. اسب غرور ... لشكر تار و مار عشق
دادم به ناز رخ تو .. اين همه يادگار عشق
لبخند آخرين من دروغه معصومانه بود
براي پنهان كردنه داغ دل ويرانه بود
من مات ماتت از بازيه شطرنج عشق مي آمدم
شاه مهره ي دل رفته بود .. من لاف بردن ميزدم
گفتم ببر هر چي كه هست رقيبه جلد چيره دست
گفتي تو مغروري هوز با فتحه اين همه شكست ؟؟؟؟؟
این شعرو یکی ازدوستان عزیزم بهم داده ازشون بی نهایت ممنونم!![]()
فعلا خداحافظ همین حالا!
سمانه![]()
سلام

تو برهنه بدنيا آمده اي
و برهنه از دنيا مي روي
تو به همان ميزان كه با خودبه دنيا آورده اي
با خود از دنيا مي بري
تو در ميان عرياني تولد و عرياني مرگ
نقش واسطه را ايفا مي كني
تو از زندگي مي گيري
و به زندگي مي بخشي
تو هيچ چيز نداشته اي
هيچ چيز نداري
و هيچ چيز نخواهي داشت
همه چيز به هستي تعلق دارد
مالك حقيقي هستي ست
چند روزي چيزي را به تو امانت مي دهد
سپس پس مي گيرد و روانه ات مي كند
كسي كه از فهمي ژرف برخوردار است
خود را وسيله اي ميدانددر دست زندگي
تا زندگي به وسيله او به زندگي ببخشد
انسان شاهدي بيش نيست
اما اين انسان بايد بصيرتي كسب كند
تا شايسته نام انسان باشد
هنوز نمي توان انسان را انسان ناميد.
اين تناقضي ست كه با آن روبروايم.
انسان هنوز در مرحله جنيني است.
انسان چيزي است كه بايد متولد شود.
قربونتون :شانلی![]()
پياده ميشي يا ادامه ميدي؟!...
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی.
وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .
وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی .
وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .
وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی حرفاتو نمی فهمد .
وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود .
وقتی تمام درها به رویت بسته است...
اون وقته كه تو مي خواي بگي وايسا دنيا من مي خوام پياده شم!
ولي اين داستان ادامه دارد...
آيا همينطوري تمومش ميكني؟! نه! مطمينا نه! اونوقته كه مي گي:
انشا الله پاي دبير رياضي بشكنه و فردا سر كلاس نياد!(البته در مواقع مختلف فرق ميكنه و گاهي تبديل ميشه به انشاالله عروسي زنش بشه! واي ببخشيد منظورم بچه اش بود!)
انشاالله ورقه هاش تو آفتاب خيس بشه! يا تو طوفان كلاهشو باد ببره! (اين ديگه نكته ي كنكوري بود براي كنكوريهاي عزيز!!!!!)
وسط خيابون پاش گير كنه به چادر زنش و ماشينا املتش كنن! (*به قسمت ماشينها و فعل دقت شود!)
برف، سنگ و گوجه سبز از آسمون بباره يا حتي زلزله بياد تا تعطيل بشيم و امتحان فيزيك رياضي يا ... فردا پر بشه! (كه عمرا!)
حالا خلاصه ايده ي اين متن عجیب غریب وقتي به ذهنم رسيد كه سر كلاس رياضي دبيرمون از سكو افتاد و ما تا 1 ساعت خنديديم! بدبخت تو كف رومون مونده بود!!!!!!!!!!!
مرسی از همه تون
ساناز ![]()
همزاد عاشقان جهان
هر چند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین
تا حال
از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده اند
اما
اعجاز ما همین است :
ما عشق را به مدرسه بردیم!!!!!!!!!!!!!!!!
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه ی کوچک
بر پله های سنگی دانشگاه
و میله های سرد و فلزی
گل داد و سبز شد
آن روز، روز چندم اردی بهشت
یا چند شنبه بود
نمی دانم
آن روز هر چه بود
از روزهای آخر پاییز
یا آخر زمستان
فرقی نمی کند
زیرا
ما هر دو در بهار
- در یک بهار -
چشم به دنیا گشوده ایم
ما هر دو
در یک بهار چشم به هم دوختیم
آن گاه ناگهان
متولد شدیم و نام تازه ای
بر خودگذاشتیم
فرقی نمی کند
آن فصل
- فصلی که می توان متولد شد -
حتما بهار باید باشد
و نام تازه ی ما ، حتما
دیوانه وار باید باشد
فرقی نمی کند
امروز هم
ما هر چه بوده ایم ، همانیم
ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم
ما
همزاد عاشقان جهانیم ...
قيصر امين بور
ساناز
سمانه![]()
فرزند؟بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد؟بهشت پاک
اینک محل سکونت؟زمین خاک
آن چیست برگرده نهادی؟امانت است
قدت؟روزی چنان بلند که همسایه ی خدا اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک
روز تولدت؟روزجمعه به گمانم روز عشق
رنگت؟اینک فقط سیاه زشرم چنان گناه
چشمت؟رنگی به رنگ بارش باران که بباردزآسمان
وزنت؟نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست ونه آن چنان وزین که نشینم بر این خاک
شغلت؟در کارکشت امید
نام وکیل؟خدا
جرمت؟یک سیب از درخت
می ترسی؟کمی
ازچه؟که شوم اسیر خاک
به ملاقات که می روی؟خدا
سند آورده ای؟بلی
چه؟دو قطره اشک
داری توضامنی؟تنهاخدا
آخرین دفاع؟می خوانمش که چنان اجابت کنددعا![]()
امیدوارم از این متن خوشتون بیاد
درضمن نظریادتون نره![]()
قربونتون سمانه
تابعد خداحافظ همین حالا
خواستم تنوع ایجاد کنم
هرکی میگه دروغ میگه این دختره الهی نوک دماغش جوش بزنه![]()
|
ما ایرانیان
|
|
1_ مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها متعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند! 2_ بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه! 3_ موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم! 4_ شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! 5_ فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دین و مذهب! و عربها و غیره! اما تا یه مشكلی پیش میاد میگیم یا فلان امام!!! و در لوس آنجلس هم بیشتر سفره حضرت عباس باز میکنیم تا توی شهرمون. 6_ ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که میشیم پنج نظر متفاوت داریم و هممون خیال میکنیم حق داریم. 7_ ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم! 8_ ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه! 9_ ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم! 10_ ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها و دوستامون نشون بدیم! 11_ ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! 12_ ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه! 13_ ما مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنيم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط ! 14_ ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم! البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد. 15_ به آذری ها متلک میگیم، اونارو مسخره میکنیم و براشون جوک میسازیم ولی بهترین و مفیدترین دوستامون آذری هستن!
اما يه چیز برای ما خیلی مهمه اونم اينه كه همون آدماي بالايي بمونيم!!!!!
سلام! اين مطلبو از يه جايي دو دره كردم ولي يادم نيست كجا بود!!!!!! هر كي نوشته خيلي باحال نوشته! به هر حال نويسنده اش بايد حلالم كنه و اگه ناراحت شه بگه برش دارم. مرسي از همه ساناز
|


